آیین گرایی مرگ در آثار همینگوی
Abstract
تاکید این مقاله بر آئین گرائی مرگ در آثار اصلی همینگوی که شامل رمان و داستان کوتاه است معطوف می باشد. نقد آثار همینگوی که در دهه 90 پس از یک دهه افول جان تاره ای به خود گرفته بود. دلمشغولی وی با مرگ و آئین گرائی را محصول تجارب تلخ دوران کودکی وی می دانست و منتقدان وی در واقع از رویکردی تاریخی- سنتی در نقد آثار وی بهره می جستند. این مقاله با طرح استدلال های قوی به تقابل با الگوهای فکری سنتی درخصوص همینگوی برخاسته و به معرفی دو دیدگاه در ارتباط با آثار می پردازد. مقاله حاضر بر این ایده پنهان در آثار همینگوی صحه می گذارد که آگاهی از مرگ ابتذال زندگی روزمره را در هم می شکند و آزادی از قید و بند عوام زدگی را به دنبال دارد. مرگ که در ادبیات دوره های پیشین به واژه ای مهجور بدل شده بود در آثار وی ضمن حصول یک بار معنائی ظریف سرانجام تبدیل به اصلی ترین نماد محدودیت انسان می شود. موضع دومی که در این تحقیق اتخاذ شده آن است که درونی کردن و هویت انسانی بخشیدن به مرگ می تواند حالت سرکوبگرانه و محدودکننده مرگ بر آزادی انسان را از وی سلب نماید. در این مقاله شواهد کافی در تائید دو نظریه فوق الذکر از منابع و آثار اصلی بکار گرفته شده است و سرانجام این تحقیق ضمن پرداختن به مقوله مرگ از زاویه فلسفی با صبغه ای احساسی و امیدی هرچند کم فروغ به رستگاری انسان پایان می پذیرد.